خرید بک لینک
به هر تار جانم صد آواز هست

دریغا دستی به مضراب نیست

" احمد شاملو "

برچسب: نویسنده: پرهام امینی تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 17:39

صفای دل و جانم کجایی ؟ دلم به زنگار افتاده مگر این عاشق کهنه ی جان ز چشم یار افتاده ؟ مرا ز تو نصیب همان خیالات شبانه بوده و بس مگر همان دیداری که فقط یک بار افتاده زجان و خاطراتم نتوان برون سازمت بمان تا نفس آخر خدایا دلش بندِ کسی نباشد جز من ! انگار افتاده از وقتی صحبت از اغیار شده در شهر , غر

برچسب: نویسنده: پرهام امینی تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 17:39

شگون ندارد صبح را بی شعر تو آغاز کنمآن ترانه دل نشین " یارا " را نه آواز کنم نفس کشیدن بی تو سخت است تو میفهمی بی تو و عشقت چگونه به خوشبختی پروازکنم همیشه چشم و گوشم به راه مانده تا خبر آید به ضربه ای از در , کودکانه بشتابم تا در باز کنم منتطرم همیشه تا یکی روز خودنمایی کنم بخواهد جان را , از

برچسب: نویسنده: پرهام امینی تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 17:39

- الهی تو دانی و هیچ کس نداند , تو ببخش سیاهی نامه ی اعمالمتا هیچ کس نخواند . - الهی به هیچ چیز شبیه نیستی , ولی همه خوبیها شبیه تواند. - الهی خوبیهای تو و بدیهای من با هم برابرند . - الهی بی نهایت نعمت دادی , بی نهایت کفران کردم بی نهایت چشم پوشیدی , بی نهایت عصیان کردم بی نهایت بخشیدی , بی ن

برچسب: نویسنده: پرهام امینی تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 17:39

سکوت زیبا نیست مگر در چشمان تو

گریه پسندیده نیست مگر در دامان تو

به هر چه علاقه داری به چشم من زیباست

شاید به جرم عاشقی شوم ز سربداران تو

منم تشنه ی عطشناکِ ذره دره ی مهربانیت

بُوَد که سیراب شوم روزی زچشمه ساران تو؟

شکست در عاشقی نیست مگر خیانت کاران را

یا در هجر دایم الحضورم, یا در کنار , از یاران تو

" یوسف "

برچسب: نویسنده: پرهام امینی تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 17:39

درگیرِ رویایِ توام , درگیر رویای منی ؟

در فکرِ فردایِ توام در فکرِ فردای منی ؟

انقدر عزیزِ این دلی از خود فراموش گشته ام

هستیِ من هستیِ من آری تو دنیای منی

از دینِ خود برگشته ام بر دینِ تو پیوسته ام

از قیدِ خاکی رسته ام آری تو عُقبایِ منی

شاهان ندانند حالِ ما کیفیتِ احوال ما

اغیار ماتِ قالِ ما مستم که صهبای منی

" یوسف "

برچسب: نویسنده: پرهام امینی تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 17:39

نعره زد عشقت : که من سودایی امحاصل درد و و غم و رسوایی ام بشنو از من وز دلم , راز درون چون رسیده بهر تو پای جنون بین قرار ما به سودایی کشید عهد بستیم , حیف به تنهایی کشید صد سبب دخلند به این هجران تو بی سبب عاشق نشد نالان تو ابر از آن بالا جاری می شود امر از آن بالا کاری می شود این همه ت

برچسب: نویسنده: پرهام امینی تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 17:39

صفحه بندی